ذبيح الله صفا

1130

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

در كوتهى آن مصرع جان‌پرور ديگر * چون روز وصالست دل غمزدگان را كو دست كه بتوان چو ره وصل تو پيمود * اين رشتهء پرپيچ و خم زلف بتان را ميزان نه كه از وى بتوان تفرقه كردن * در لحظه سبك سنگى اين درّ گران را بارى تو همانش بترازوى طبيعت * برسنج كه كوتاه كنند از تو زبان را آن بيت گرانمايه همين است كه كردست * پردر و گهر گوش زمين را و زمان را « صبح از پى گل چيدن چون عزم سفر كردم * دامن شده تن جمله گل لعل‌نشان را » « 1 » از جملهء ايرادهايى كه ناقدان پيشين بر شعر فصيحى گرفته‌اند خالى بودن آن از مضمونهاى دقيق و يا نادر بودن مضمون تازه در آنهاست [ سرو آزاد ، 51 ] و اين يقينا بدان سبب است كه او مضمونهاى زيبا و دقيق را در كلام روان و رسا چنان گنجانيده است كه گويى سخن ساده و معنى عادى را بيان مىكند و دنبال مضمون يا نكتهء تازه‌يى نيست و آنها را بر رسم شاعران عهد در لفافهء عبارتهاى مبهم خيال‌انگيز كه براى دريافتن محتاج تأمل باشد نمىپيچد . با اين حال در شعر او مضمونهاى دقيق بسيارست ، مانند : خنده مىبينى ولى از گريهء دل غافلى * خانهء ما اندرون ابرست و بيرون آفتاب رتبهء حسن بلندست چه حاجت بنقاب * بهر منع نگهى كز مژه كوتاه‌تر است گر لذت داغ جگر اينست فصيحى * افسوس كه بر هر سر مويم جگرى نيست سينه بگذارم و دل خون كنم و جان سوزم * شعلهء شوقم و خاصيت من بسيار است گريه گر ديده‌گدازست فصيحى گله چيست * كشتى نوح شكستن هنر طوفان است بعد عمرى كه فصيحى شب و صلى رو داد * مردم ديدهء ما در سفر دريا بود هزار بار قسم خورده‌ام كه نام ترا * بلب نياورم ، اما قسم بنام تو بود فرداست وعدهء جنت و امروز شد نصيب * آرى خلاف وعده كريمان چنين كنند ما و توايم با گل رعنا درين چمن * از خون پريم و رنگ به بيرون نمىدهيم فصيحى خط شكسته را خوب مىنوشت . وى نسخه‌يى از ديوان خود را بسال 1014 ه باگره فرستاده بود و تقى الدين اوحدى آن را در آنجا

--> ( 1 ) - دربارهء ملا سيرى و قطعه‌اش رجوع شود بتذكرهء نصرآبادى ، ص 269 - 270 .